مژده مواجی – آلمان
او شبیه پرندهای بود که مهاجرت را نه با قطبنما، که با اضطراب آغاز کرده بود.
از ایران رفت، همانطور که پرندهای از شاخهٔ ترکبرداشتهٔ زیر پایش، میپرد. نه خداحافظی بلد بود، نه مطمئن بود کجا میرود. فقط میدانست اگر بماند، شاید بالهایش بشکند.
در کشور جدید، همهچیز منظم بود. اتوبوسها سر وقت میآمدند، قانون قابلپیشبینی بود، و آینده، حداقل روی کاغذ، امن به نظر میرسید. او یاد گرفت چطور زندگی را ادامه بدهد: کار کند، اجارهخانه بپردازد، و لبخندهای کوتاه بزند. اما هیچوقت «ساکن» نشد؛ فقط «مقیم» بود. پرندهای که لانهای ساخته است، اما هنوز هر شب روی یک پا میایستد، آمادهٔ پرواز.
پنجره را که باز میکرد، بوی نان و باران نمیآمد؛ فقط هوای بیحافظه. با اینحال، هر صبح، قبل از آنکه قهوهاش سرد شود، گوشی را برمیداشت و به آسمان دیگری خیره میشد؛ خبرهای ایران.
دیگر کمتر از آینده حرف میزد. بیشتر میگفت: «یادت هست؟» کمکم آینده کوچک شد.
ایران دیگر فقط یک کشور نبود؛ خاطرهای فشردهشده در خبر، عکس، و حسرت. گذشته برایش آشیانهای امن شده بود، اما آشیانهای که فقط در ذهن وجود داشت.
او مثل پرندهای که جهتیاب درونیاش خراب شده باشد، مدام سرش را بالا میگرفت و به آسمان خبرها خیره میشد. گوشیاش تبدیل شده بود به پنجرهای دائمی رو به وطن. خبرها را دنبال میکرد، نه فقط میخواند، بلکه میبلعید. تیترها برایش فریاد بودند. هر اتفاق کوچک، در ذهنش به فاجعهای بزرگ تبدیل میشد. اغراق، ناخواسته، عینک همیشگیاش شده بود. خبرها را مثل دانه جمع میکرد؛ دانه به دانه، اغراقآمیز، وسواسگونه. زلزلهای کوچک، برای او فاجعهای آخرالزمانی بود. جملهای مبهم از یک مقام، به کابوسی شبانه تبدیل میشد. هر شب قبل از خواب، دلش به سمتی میرفت که کیلومترها دورتر بود؛ به جایی که نامش را نمیشد از دل بیرون کشید: ایران. قلبش با هر تیتر میپرید، بالهایش میلرزید. میگفت: «باید در جریان باشم.»
ایران، آرامآرام، به صفحهٔ گوشیاش منتقل شد.
خبرها را با شدتی دنبال میکرد که حتی آنهایی که داخل کشور بودند، چنان دنبال نمیکردند. انگار میخواست نبودنش را جبران کند. هر تیتر را چند بار میخواند، هر تحلیل را تا آخر. فاجعهها در ذهنش بزرگتر میشدند، صداها بلندتر، خطرها نزدیکتر. فاصله، بهجای کمرنگکردن درد، آن را اغراقآمیز کرده بود.
اما خبرها رحم نداشتند؛ مثل توفان، هر روز از راه میرسیدند. قلبش تندتر میزد، شانههایش سفتتر میشد، و خوابش تکهتکه. استرس، آرام و بیصدا، مثل پر کاهی که روی بال مینشیند، سنگین و سنگینتر شد. پرندهای که مدام در حال هشدار است، بالاخره از پرواز میماند.
اما جریان، او را با خود میبرد و دانستن، بهای سنگینی داشت. استرس مثل مه دور سرش میپیچید. خوابش سبک شده بود، نفسش کوتاه. پرندهای که مدام به آسمان دور نگاه کند، زمینِ زیرِ پایش را فراموش میکند.
سالها گذشت. فصلها عوض شدند، اما او هرگز بازنگشت. نه آنقدر آزاد بود که برگردد، نه آنقدر رها که دل بکند. میان دو آسمان معلق ماند؛ بالهایش خسته، اما هنوز در حال پرواز ذهنی.
در روزی کاملاً معمولی، در خیابانی که اسمش هرگز جزئی از حافظهاش نشد، قلبش ایستاد. نه با خبر فوری، نه با آژیر. آرام، بیتماشاچی. پرندهای که سالها با هیاهوی خبر زندگی کرده بود، بیخبر از دنیا رفت. پرندهٔ مهاجر، دور از آسمانی که از آن گریخته بود، مرد.
اما شاید، فقط شاید، در لحظهٔ آخر، بالاخره بالهایش سبک شدند. دیگر لازم نبود خبری را دنبال کند، چیزی را بفهمد، یا از چیزی بترسد. آرامشی بدون اینترنت، بدون تیتر، بدون استرس را پیدا کرد که سالها دنبالش میگشت، که نامش با همهٔ دردش، هنوز، ایران بود.